داستان زندگی ما

سرگشاده نامه ای؛ به رفیق بزرگوار؛ جلال افشار

من برای تو قصه ی زندگی هایمان را بازگو نمی کنم که صدای پر پیچ و خم و دو رگه اش گوش هایمان را کر می کند ...... می خواهم برایت بگویم از خودم .... از خودی که اکنون هستم و نه آن کسی یا چیزی که می بوده ام

چهره ام سیاه است؛ از دود برخاسته از آمد و شد شهری گرفته تا برق چشمان فریبای یک دختر چشم مشکی که کنار خیابان با عشوه های زرد و بنفشش خیره خیره نگاهم می کند.

دستانم خسته است؛ از فشار خستگی نوشتن های مکررم تا تمام بار ناتمام کتاب هایم که توی تورق های شبانه ی شریعتی و دانته و سارتر؛ احمقانه به هر گوشه ای حملشان می کنم.

پایم بی جان است؛ از فشردگی این کفش های رزمی سربازان متجاوز دول بزرگ تا یک پا شویه ی آب سرد ؛ چله زمستان؛ آن هم با هزار لعن و نفرین به مبارکی ادرار شبانه و ناخود آگاهم ..... پایم سخت بی جان است

قلبم زخمیست؛ از خنجر یک نارفیقی کهنه و اساطیری با نسل شکست خورده ی بشر تا نیش زبان همسر ناچارم که به طعنه از من لباس شب عید می خواهد.

چشمانم خیس است؛ از بی دردی یک اشک نابالغ که بگذریم؛ چشمانم از آب فاضلاب خانه های شمال شهر که به کوچه های راه آهن و جوادیه می ریزد خیس خیس است.

انگشتانم اما لرزان است؛ از سرخوشی زمزمه یک ترانه کودکانه وسط کلاس درس معماری و رقص شکوهمند انگشتانم روی هزار خط خطی میز که تبلور فرهنگ هم قطاران ماست تا لمس دستان دوست داشتنی تو میانه ی کوران شب های بی رفیق.

ما مصلح اجتماعی هستیم ؟؟؟؟؟؟؟
نخواهم پذیرفت

من تنهای تنها همان قدرم که برای خلوتم به عرفان پناه ببرم و برای حول های عمیق دلم که سرچشمه از آب فاضلاب همان خیابان های شمال شهر می گیرد رخت رزم به تن کنم.

خیلی هنر اگر کرده باشم عرفان و ستیزم را تمیز دهم که شب ها مسواک را فراموش نکنم و به جای غذا جورابم را روی اجاق گاز اعیانیم سرخ نکنم.

مبارزه که آغاز می شود؛ نفر که جمع می کنی؛ رفقا که فلسفه ی مبارزه را هضم می کنند؛ تازه برای خودت خلوت می کنی تا دمی را به رویای عرفان زده ات سرک بکشی و ناگهان فلسفه ی نابهنگام خیانت روی سرت آوار می شود و ریشه ی رویاهای شبانه ات از جا در می آید.

مزدور مبارز را سر می برد. دهان مبارز کف می کند و کف دهانش با خون گلویش می آمیزد و به همان فاضلابی می ریزد که از شمال تا جنوب همین شهر بی سر و سامان خودمان امتداد دارد.

عادت اساطیری آدمی که گر می گیرد زخم دیرینه سر باز می زند و یادمان می افتد که ؛ پول

اول این ماه پسر بزرگم شهریه ی دانشگاه خواهد خواست و نگاه طناز آن دخترک چشم مشکی؛ کنار خیابان بی جواب خواهد ماند.

با تیغ حسینی ام شلوار جینم را چاک می زنم به بهانه ی نفی خشونت. خیلی مرد اگر باشم ته مانده عشق و عرفان را توی بوی مرگ آور مکتب های عجیب و غریب و دست ساز این و آن به گند نکشم.

نه انگشتم لرزان؛ نه پایم بی جان و نه قلبم زخمی ست. این احساس مرگ است از بریده شدن گلویم که کف دهانم را با خون گلویم در می آمیزد و به همان فاضلاب ممتدی می برد که از شمال تا جنوب شهر در امتداد است.

-----------------------------------------

راستی هم قطار
به خودت نگاه کن
کجای این بازار مکاره ایستاده ای

چقدر به آنچه اصل نامیدیم پای بندی
چقدر به خط صراط المستقیم انحنا داده ای

سقف بالای سرت را همین حالا نیم نگاهی بکن
چند در صد به من اطمینان می دهی که روی سرت خراب نمی شود
بله همین حالا

پ.ن : این متن را پیش از این در وبلاگ گروهی گلابی قریب به یک سال و نیم پیش نوشته بودم. اما بنا به مقتضیات زمانه اصلاحی کردم و بازنویسی نصفه و نیمه ای.

November 24, 2004 01:42 PMComments (2)

نظرات :


امروز صبح که رفته بودم بهشت زهرا. بخاطر فوت پدر يکي از همکارام.. حس کردم چقدر مرگ نزديکه... با اينکه من زياد به اين مقوله فکر ميکنم و از اون دسته آدمهاي هستم که اصلا با مرگ مشکلي ندارم..ولي هر لحظه امکان داره اين سقف بياد روي سرم.. کسي چه ميدونه. شايد الان سقف يکي اومده باشه روي سرش.. مثل همه اونهاي که صبح توي بهشت زهرا سقف اومده بود روي سرشون... و زار ميزدن..

سارا | November 25, 2004 03:47 PM


سلام.گفته بودم ديگه نظر نميدم.. که حالا دارم بازم مي نويسم.چرا؟ شايد چون نميتونم هر روز به اين وبي که دوسش دارم بيام و بي تفاوت ببندمشو بخونم و برم!!اونم بعد از اين نوشته.. که قبلا هم باهاش خوب ارتباط بر قرار کرده بودم.
چقدر از اين مطلب خوشم اومد.همه ما بايد گهگداري به سقف اتاقمون نگاهي بيندازيم که اگر ترکي بر داشته.. برگرديمو ترميمش کنيم! شايد در همين نزديکي.. سقف کسي بر سرش ريخته باشد و روزي ديگر نوبت ما باشد.با نوشته آخرتون ياد حرف پدرم افتادم.. که بعد از اتفاقاتي که در زندگيم افتاد گفت: هيچ وقت کاري نکن که ادعاهات و غرورت ... و مشکلاتت کاري کنن که شبي بخوابيو بلند شي ببيني ديواراي اتاقت اونقدر ترک برداشته ُ؛ که قدرت تحمل سقف خودشونم ندارن و يه دفعه آسمون اتاقت رو سرت خراب شه! نمي دونم به حرفش گوش کردم يا مي کنم يا نه؟ولي واقعا مطلب زيبايي بود.اونقدرکه نتونستم چيزي نگم! موفق باشين

طناز | November 24, 2004 05:16 PM


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]