سالهای سال بود که هزاران چوب کبریت بیگناه، هر روزه به دست آدمها، آتش زده میشدند، بی آن که گناهی داشته باشند. گناه، خلقتشان بود و جرمشان این بود که بی آن که بخواهند، دست سرنوشت، آتش را برایشان مقدر کرده بود. تا این که یک روز کبریتها برآشفتند.
- چرا باید ما را بی گناه آتش بزنند ؟!!!!
- مگر ما چه چیزمان از چوبهای دیگر کمتر است که آنان باید سالها در خانههای اشرافی آدمها، مبل و میز و صندلی باشند و هر روز تمیز بشوند و ما باید کرور کرور به استقبال آتش برویم ؟!!
و سرانجام، چوب کبریتها تصمیم گرفتند در برابر آتش قیام کنند. طرح قیام هم این گونه بود که همه با هم بر سر شعله بریزند و راه تنفسش را ببندند و به قیمت سوختن دسته جمعی، خفهاش کنند. همه چیز مهیای قیام بود. کبریتهای جوانتر جلو افتادند و بقیه هم از پشت سر.
آتش اما بیخیال، برای خودش نشسته بود. داغ بود و داشت حمام آفتاب میگرفت. کبریتها از دور آتش را میدیدند و گرمایش را حس میکردند، و همین گرما، لحظه به لحظه سرعت حرکتشان را کمتر میکرد. چرا دروغ ... خیلیها از آتش میترسیدند. از سوختن هراس داشتند. سعی میکردند آرام آرام به صفهای عقبتر بروند تا احتمال سوختنشان کمتر شود.
پای آتش که رسیدند، آتش تازه متوجه حضورشان شد. برگشت و نگاهی از سر تمسخر به هیبت نحیف چوبکبریتها انداخت. رنگ از روی چوب کبریتها پرید. دانستند که آتش قصد دارد زبانه بکشد. تابشان تمام شد. اولین چوب کبریت که پا گذاشت به فرار، بقیه هم از پیاش فرار کردند. فقط یک چوب کبریت بود که چشمهایش را بسته بود و هنوز در برابر آتش ایستاده بود. تنش میلرزید. ملتهب بود. دم اشتعال رسیده بود و قلبش تند میزد. اما ایستاده بود. چوب کبریتهای فراری از صحنه فاصله گرفتند. آتش زبانه کشید. به جان چوب کبریت جوان زد و چوب کبریت کوچک و نحیف، مشتعل شد. آتش اما آرام نگرفت. باز زبانه کشید و دور تمام چوبکبریتها حلقه زد. وضعیت ترستناکی بود. راه فراری وجود نداشت. پیرمرد چوب کبریتها، تصمیم گرفت کاری بکند. باید جان این لشگر انبوه را نجات میداد. با صدای بلند گفت؛ «باید حسن نیتمان را ثابت کنیم تا دست از سرمان بردارد».
اوضاع وخیمی بود. صدا از بین جمعیت چوب کبریتها بلند شد؛ «چگونه میشود به این یاغی افسار گسیخته، حسن نیت ثابت کرد ؟ الان همه ما را میسوزاند ...» پیرکبریت داد کشید ؛ «باید بداند که از کارمان پشیمانیم ... باید جسد چوب کبریت سوخته را بر دار کنیم تا علامت ندامتمان باشد ...» همهمه بلند شد. گروهی موافق و گروهی مخالف بودند. اما وقت برای تصمیم گیری اندک بود. کافی بود که فقط یک لحظه خون آتش به جوش بیاید و کار تمام شود.

پیر کبریت فریاد کشید ؛ «معطل نکنید. سکو درست کنید.» چوب کبریتها روی هم سوار شدند و سکو ساختند. چوب کبریتهای جوان، طناب داری علم کردند و پیر کبریت، جسم نیمه جان چوب کبریت سوخته را بلند کرد و پا به روی سر کبریتها، بالای سکو رفت. حلقه را به گردن چوب کبریت جوان انداخت و ... طناب را کشید.
آتش اما با خودش فکر کرد که زنده چوب کبریتها بیشتر به کارش میآید تا سوختهشان و اگر از خیر سوزاندنشان بگذرد، میتواند به مرور و تکتک برای بقای خودش و تولید مثل خودش، آنها را فدا کند. پس او که اوضاع را به نفع خودش میدید، تصمیم گرفت که بیجهت عصبی نشود. آرام زبانهاش را جمع کرد و راه را برای چوب کبریتها باز کرد. همین که بر سرشان آمده بود، از سوختن هم وحشتناکتر بود.

و اکنون هزار سال است که از آن ماجرای اساطیری میگذرد. هر روز هزاران هزار کبریت قربانی میشوند و کسی اعتنا نمیکند. برایشان دیگر عادت شده ... سوختن و ساختن.
پینوشت : تصویر سازی و عکس از خودم.