|
دیشب بود. وسط این همه گرفتاری و درس و مشغله، یک شب تا صبح نشستم و با تمام توانم برای هزارمین بار «شبهای سپید» داستایوفسکی را از بر خواندم. دیشب بود، به قول آغاز همان قصه رویایی؛ «شبی که فقط هنگام جوانی قادر به درک آن هستیم.».
دیشب یک بار از حفظ تمام حرفهای «ناستینکا» را مرور کردم. شکهایش، توهمش، ترسش، زبان شیرینش و تضاد وسوسهانگیزش. دیشب بود که نه تنها بودم و نه کسی با من بود و سخت احساس خوشبختی کردم. صبح که شد، نور غلیظی به اتاق پاشید، رواندازم را که کنار زدم انگار خورشید تا به حال این همه نور را به اتاق نمور و تاریک من اختصاص نداده بود. انگار تمام آنها که کتابشان در قفسه کتابخانه بود و تصویرشان بر دیوار اتاق، همه با هم از این شدت شورانگیز نور محشور شده بودند. همیشه این وقتها که میشد، «مزمل» میخواندم. انگار با جز این ذکر آرام نمیگرفتم. این بار هم «مزمل» بود که توانم را متمرکز کرد برای برخاستن. «یا ایها المزمل / قم اللیل الا قلیلا / نصفه او انقض منه قلیلا / اوزد علیه و رتل القرآن ترتیلا / انا سنلقی علیک قولا ثقیلا / ان ناشئته الیل هی اشد وظا و اقوم قیلا».
نمیدانم میفهمی یا نه، من که مثل هر آدم دیگری در احساس گناه غوطهورم، بعضی صبحها هست (که نمیدانم شاید به پاس شبی که گذراندهام) حس میکنم خورشید فقط به خاطر من میتابد. حس میکنم خدا حواسش هست که بندهای دارد، این گوشه دنیا، که گاهی تکه نانی را از روی زمین برداشته است. و اصلا به شوق تکرار دوباره همین اتفاق است که زندهام. همه دنیا تاریک است و خورشید من، برای من، میتابد و گویی که مخاطب «قولا ثقیلا» شدهام.
بلند شدم، کنار پنجره رفتم و هزار بار فخر فروختم به تمام پنجرههای تاریک آن حوالی، به خاطر آن همه نوری که نصیبم شده بود. و سراغ کتابخانه شلوغم رفتم، تصویر نویسنده چیره دست قصه، از میان آن همه قاب عکس سرک کشید و مانند رفیقی دیرینه همقدم شد با من، دست بردیم و چشمبسته «شبهای روشن»اش را بیرون کشیدیم، آخرین سطر داستان را گشودیم و بلند بلند با هم خواندیم؛ «راستی خدای مهربان، آیا یک دقیقه خوشبختی تمام، برای یک عمر کافی نیست !!؟»
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش، میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول، که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم، نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت، به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم، حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب که دیده خواب نکردهست، از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به راه رفتن و مردن، به از نشستن باطل اگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم
مکن نصیحت سعدی که گوش فهم ندارد چه سود مجلس واعظ، چو پند میننیوشم(۱)
پینوشت ۱ : شعر از غزلیات حضرت سعدی. پینوشت ۲ : عکس از خودم. بندر لاور، استان بوشهر.
|