من و عباس و ژولیت

چند روز پیش که شرق را ورق می‌زدم، ناگهان چشمم به این خبر افتاد ؛ «ژولیت بینوش براى بازى در فیلم كیارستمى وارد تهران شد.» خبر را که خواندم کلی خوشحال شدم. چون هم عباس و هم ژولیت از دوستان قدیمی‌ام هستند. از عباس که مدت طولانی‌ست بی‌خبرم و ژولیت را هم بعد از مردن کریستف  (کیشلوفسکی خودمان را عرض می‌کنم) اصلا ندیده بودم. خلاصه عصر دیروز نشستم توی هواپیما و راه افتادم و رفتم اصفهان سر لوکیشن فیلم تازه عباس. کلی هم این مطلب آخر علی به کارم آمد و حواسم بود که گیر ایران‌ایرتور نیفتم. زنگ هم نزدم که بچه‌ها را سورپرایز کنم. اما نمی‌دانم این عکاس‌ها و خبرنگارها از کجا فهمیده بودند و سر و کله‌شان پیدا شده بود.


وقتی سر لوکیشن رسیدم، جمعیت زیادی دور محوطه جمع شده بودند و جا برای سوزن انداختن نبود. البته جا برای سوزن انداختن بود اما اگر سوزن می‌انداختی، در چشم و چال کسی فرومی‌رفت. عباس از دور مرا که دید، کف کرد. دوان دوان از پله‌ها آمد بالا و خیلی گرم، مرا در بغل گرفت. عباس از خیلی وقت‌ها پیش هم خیلی به ماچ علاقه داشت اما من به خاطر عینک بزرگش همیشه از ماچ و بوسه امتناع می‌کردم. خلاصه از عباس اصرار و از من انکار. کلی بوسم کرد و با هم رفتیم سر صحنه. ژولیت تا آن لحظه حواسش به من نبود، اما وقتی مرا دید، با چنان سرعتی سمت من دوید که روسری‌اش افتاد. او هم قصد ماچ و بوسه داشت که با اشاره بهش فهماندم این‌جا ایران است و سر صحنه «آبی» نیست که هر کاری دلت خواست بکنی واگرنه مورد مهرورزی قرار می‌گیری. او هم خیلی زود گرفت و خودش را جمع و جور کرد.

ما سه رفیق قدیمی هنوز درست و حسابی یکدیگر را ندیده بودیم که ناگهان جمعیت سمت من هجوم آوردند و عباس تازه فهمید که این‌ها برای دیدن او و ژولیت جمع نشده‌اند بلکه باد، خبر حضور من را سر صحنه به گوششان رسانده است. پلاکارهایی دست مردم بود که رویش در مورد این‌که چرا شرح را دیر آپ‌دیت می‌کنم، اعتراض شده بود. بنده خداها حق هم دارند، همین چند وقت پیش بود که آن‌قدر ایمیل در مورد نوشتن مطلب جدید به دستم رسید، که جی‌میل و یاهو بهم اخطار دادند که پهنای باند سایت‌شان در حال تمام شدن است.

نشستیم زیر سایه‌بان و مشغول گپ زدن شدیم. ژولیت اعتراض می‌کرد که چرا بهش زنگ نزدم و شماره جدیدم را به او نداده‌ام. من هم خیلی رک بهش گفتم، وقتی از این عکس‌ها می‌اندازی، خوب آبروی ما می‌رود اگر ملت بفهمند رفیق ما هستی. خودش هم کلی شرمنده شد و قول داد که عکس را تکذیب کند و بگوید این عکس خواهر دوقولویش است.

در مورد نمایشگاه کتاب بحث شد که عباس می‌گفت امسال احتمالا توی نمایشگاه فقط دیوان حافظ و مفاتیح‌الجنان پیدا بشود. تازه با سیاست‌گذاری جدید وزارت ارشاد دیوان حافظ هم قرار است ابیات سکسی‌اش حذف شود و به جایش نوشته شود ؛ «دسترسی به این بیت بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران، ممنوع می‌باشد. اگر فکر می‌کنید این بیت اشتباها حذف شده است، بیت بعدی را بخوانید و خودتان انصاف بدهید.» (+)

با این‌که زیر سایه‌بان بودیم عباس عینک‌اش را از چشم برنمی‌داشت. بهش گفتم عباس، اگر عینک‌ات را برداری و سری به ویترین عینک‌فروشی‌های تهران بزنی، می‌بینی که مدل‌ها خیلی عوض شده و عینک‌های مثل عینک تو را می‌گویند جوات و خز. عباس هم گفت که الان بیست سال است عینک‌اش را درنیاورده و اگر برش دارد دچار حس بدی می‌شود. مثلا انگار که دماغ ندارد.

با ژولیت هم در مورد کار آخرش با عباس صحبت کردم و بهش گفتم که فیلم‌های عباس اصلا توی مملکت خودمان اکران نمی‌شود و او دارد بی‌خود وقتش را تلف می‌کند. ژولیت اما زیاد تعجب نکرد از اکران نشدن فیلم‌های عباس و گفت در مملکتی که بلاگ‌رولینگ را ف‌ی‌ل‌ت‌ر می‌کنند، یا این‌که آن‌قدر بی استعدادند که کسوف را به خاطر دو حرف اولش مسدود می‌کنند و یا این‌که برای وحید پوراستاد وسط شهر چاقو می‌کشند، هیچ عجیب نیست که فیلم‌های عباس اکران نشود. همین که اسم کسوف را آورد، دیدم آرش عاشوری‌نیا دارد عکس می‌گیرد و احتمالا می‌خواهد با عکس‌های ما هیت سایتش را ببرد بالا. عباس سرش داد زد که از ما سه تا چرا عکس می‌گیری ؟؟! (یعنی یک جورهایی خودش را با من قاطی کرد، البته من هم چیزی نگفتم.)

عباس گیر داده بود که چرا وبلاگم را به روز نمی‌کنم. بهش گفتم بابا تو هم که حرف عامه مردم را می‌زنی. از تو که خیلی خاص هستی و اصلا با عامه مردم میانه‌ای نداری بعید است. عباس هم یک چشمک زد و گفت ؛ «پدر سوخته تو هم تریپ روشن‌فکری ؟!!!». برایش توضیح دادم که آن‌قدر خرده‌کارهای اینترنتی هست که اصلا نمی‌رسم به وبلاگم. مثلا سایت زنستان هی مشکل پیدا می‌کند. روزبه قالب می‌خواهد. سارا چپ و راست با مدیر هاست دعوایش می‌شود. تازه چند روز پیش یک پیام توی Yahoo Messenger به دستم رسید که نوشته بود ؛ «اگر برای لیست دوستان‌تون ۳ دفعه پیام Ey val webloge sharh را نفرستید، یاهو آی‌دی شما را می‌بندد.»


خیلی گرم صحبت شدیم و حواسم حسابی از ساعت پرت شد. با عباس و ژولیت خداحافظی کردم و موقع خداحافظی هم عباس گیر داد و روبوسی کرد و عینک‌اش چند تا خط اساسی روی صورتم انداخت. اصرار هم کرد که آخرین عکس‌اش را توی وبلاگ‌ام بگذارم که فیلم آخرش بیش‌تر فروش کند، من هم قبول کردم. وقتی داشتم قدم‌زنان لوکیشن را ترک می‌کردم، ژولیت داد زد ؛ «راستی تا آوریل تمام نشده، دروغ آوریل‌ات را در وبلاگت منتشر کن که ما هم بخوانیم.»

توضیح تصاویر :

(۱) عباس کف کرده و دارد به سمت من می‌آید.
(۲) جمعیت پلاکارد به دست به سمت من هجوم آوردند.
(۳) عکس آخر عباس که اصرار کرد در وبلاگم بگذارمش.

پی‌نوشت : امیدوارم دوستانی که اسم آن‌ها در این مطلب آمده، دل‌خوری برایشان پیش نیاید. اگر هم پیش آمد، زیاد مهم نیست.

April 10, 2006 02:57 AMComments (7)

نظرات :


بابا دوست معروف ... حيف که قدر نمي دانيم ..

باران | April 20, 2006 01:22 PM


خیلی بامزه بود:))
اما عباس وقتی رفتیم با هم بستنی بخوریم داستان رو یه جور دیگه برام تعریف کرد:) گفت شرح همچین از دیدن من و ژولیت هول شده بود که از پله‌ها افتاد پایین و شست پاش رفت تو چشاش:)

زیتون | April 14, 2006 12:58 AM


مرد حسابي!
عكس كيارستمي و آن خانم، صفحه‌ي اول روزنامه‌ي شرق بود آن‌هم به اندازه‌ي نصف صفحه‌ي كامل. آن‌وقت شما "در حالي كه شرق را ورق مي‌زديد" از اين خبر مطلع شديد!!! بابا گاف سال بود!

مسعود برجيان | April 11, 2006 12:30 AM


دروغ آوريلت خيلي جاهايش واقعي بود اما کمي هم در مورد شوخي با کيارستمي زياده روي شده بود يعني فکر کنم اگر اين مطلب را بخوانند واقعا ناراحت بشوند

مهسا | April 10, 2006 01:25 PM


دلخوري براي چي پيش بياد.. خوب راست ميگي ديگه من هي چپ و راست بهت زنگ ميزنم.... !!! ولي ديگه موبايل نداري و دست من کوتاه شد و خيال تو راحت شد .... در کل مرسي بخاطر همه لطفهاي که توي اين مدت نسبت بمن داشتي...!!!

سارا | April 10, 2006 08:28 AM


اين ديگه دروغ آوريل نبود فراتر بود

زهره | April 10, 2006 07:52 AM


سلام
نه. اصلا دلخوري پيش نيامد.
راستي بعد از اينکه رفتي من و ژوليت رفتيم هتل عباسي.
شام را اونجا خورديم.
جاي تو خيلي خالي بود.
ژوليت براي من يک عينک دودي خريده بود و بعنوان کادو به من داد.البته از من قول گرفت فقط موقع خواب به چشمم بزنم.
بهر حال هرموقع وقت کردي بيا پيشمون.
نمي دانم چرا تو هر سال آوريل پيش ما(من و ژوليت) مي آيي.
هنوز هم مثل بچگي هايت زياد چاخان مي کني؟
ژوليت سلام مي رساند.

دوستدار تو عباس

الف رهگذر | April 10, 2006 03:25 AM


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]