▐ لای انگشتهای همهمان خودکار گذاشتهاند
برای آنهایی که دیروز، حرف زدند و باتوم شنیدند
از کتک بدم میآید. از کودکی بدم میآمد از کتک کاری. یادم هست که کتک زدن روش تربیتی بود وقتی که من کودک بودم. یعنی وقت کودکی همه ما، کتک هم ابزار آموزش بود، هم پرورش. یادم هست که دوم دبستان و سوم دبستان که بودم، طعم کتک را زیاد چشیدم. بارها و بارها. بیش از انگشتهای دو دست. یادم هست که وقتی به خوردن خوراکی نخوردهای متهم شدم، پیش از محاکمه لای انگشتانم خودکار گذاشتند و فشارشان دادند برای اعتراف. یعنی فقط یک راه وجود داشت، اعتراف به کار نکرده. بچه بودم خوب، دردم گرفت، ولی با همه غرورم سعی کردم که داد نزنم و التماس نکنم. و بین دو انگشتم تا آخر روز قرمز ماند، رفتم توی توالت مدرسه و گریهام گرفت. چند قطره اشکم ریخت روی انگشت سرخ شدهام، و بغضم ترکید از اینکه نتوانسته بودم و فرصت نیافته بودم که به ناظم بگویم «من خوراکی دوستم را نخوردهام». چون راهی برای گفتوگو نبود، آنکه زورش بیشتر بود، کتک میزد. از وقتی هم که یادم هست من همیشه زورم کمتر بود. اما بعدها فهمیدم لای انگشت ناظم مردسه هم وقتی که بچه بود، زیاد خودکار گذاشتهاند و به او هم هیچ وقت فرصتی برای حرف زدن ندادهاند.
و امروز، طعم گس باتوم و یورش و جیغ و تهدید، مرا یاد قرمزی انگشتهایم انداخت. از اینکه میبینم راهی برای گفتگو نیست، بعد از این همه سال، حرص میخورم. اینجوری فکر میکنم که کتک از کودکی میرود توی خون ما. لای انگشتهای دستان همه ما خودکار گذاشتهاند. همین زن هیکلمندی که باتومش را بالا میبرد و فرومیآورد روی سر همجنساناش. به گمانم لای انگشتان این یکی خیلی زیاد خودکار را فشار دادهاند.
و حالا بعد از این همه سال، باور کردهام که کسی هست که این خودکارها را هدایت میکند. بدش میآید از اینکه زن باتوم به دست و زن معترض بتوانند با هم حرف بزنند. پس به یکی باتوم میدهد برای زدن دیگری و یادش میاندازد کینه خودکارهای لای انگشت را و رهایش میکند برای خودکار گذاشتنی دوباره فشار دادن تا سر حد تنفر. و قصه همیشه همین است.
شهر خسته همچنان در خواب
دیوارها کوتاه
سایه شوم خیانت پای هر دیوار پیداست
و سرود خواب بیپایان
همچنان برپا و پابرجاست
از نگاه خسته هر عابری
میشود فهمید وحشت را، ترس را، غربت را
میشود فهمید درد بیکسی و درد حسرت را
جغد شوم پیر بر بام بلند شهر میخواند
وزن آوازش سرود مرگ را ماند
جغد شوم پیر میخواند
شهر خسته همچنان در خواب میماند
قلدران شوکران در دست
نیمه شب در شهر میگردند
با هزاران چهره شب رنگ
راه بر اندک مستان و هشیاران شب بیدار میبندند
و کسی دیگر نمیماند
جغد شوم پیر میداند و میخواند و میخواند
شهر خسته همچنان در خواب میماند
پینوشت ۱ : شعر از خودم.
پینوشت ۲ : عکس از آرش عاشورینیا.

