▐ خوش کن تو این دل شیدا را
دیروز روز خیام بود. آدمی که به نظر من به بهترین درک ممکن از حالات جهان دور و بر خودش رسید و با حداکثر ایجاز در بروز آن کوشید. موجزترین قالب شعری. دوبیتی. چون عهده نمی شود کسی فردا را / حالی خوش کن تو این دل شیدا را. جهان دوبیتیهای خیام، بر زمان حال استوار است. نه غم رفته میخورد و تشویش نرفته ندارد. فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب / آزاد ز خاک و باد و وز آتش و آب. بازی کلمات ندارد. خلاصه است.
دوست ندارم در اردیبهشت باشم. دوست دارم اردیبهشت در من باشد. تقویم روی ساعتم فقط شماره روز را نشان میدهد. خوشحالم که دو روز دیگر دوباره صفر میشود. و یک اردیبهشت تازه شروع خواهد شد.
دیروز کنسرت گروه شیدا بودم. اگر نرفتهاید (با عرض معذرت از هواداران حضرت استاد)، چیزی را از دست ندادهاید. سه بخش شده بود. بخش اول گروه بازسازی شیدا بود که به گمانم خوانندهاش چیچی اثنیعشری را از گروه کودکان شیدا قرض گرفته بودند. صدایش حسابی نپخته بود. بخش دوم بانوان شیدا بود که ۶۰۰ تا دختر ریختند روی سن و چند تا تکنوازی ناشیانه و گروه نوازی کسل کننده. آخر سر هم بخش اصلی اجرا شد که قابل قبولتر بود. به غیر از دو تصنیف آخر، در طول دو ساهعت و اندی کنسرت، یک تصنیف درست و حسابی اجرا نشد. استاد آخر هر بخش خودش هم برای خودش و بچهها دست میزد. کلن خیلی خوشحال بود. جالب اینکه حضرت استاد در هر سه بخش شرکت داشت. بخش اول سهتار میزد. بخش دوم کمونچه و بخش آخر تار. به غیر از یک تکنوازی تار نسبتا قابل قبول در پارت آخر، به نظرم اگر خود لطفی هم نبود تاثیر چندانی روی کیفیت کنسرت نمیگذاشت. فقط نام لطفی روی برنامه بود. زمانبندی هم خوب نبود. ۴۵ دقیقه تاخیر اولیه، تنفسی که قرار بود ۲۵ دقیقه باشد و ۴۵ دقیقه شد و دو ساعت و خوردهای کنسرت که خلاصه نیمهشب تمام شد.
خیلی وقت است که دیگر فقط آواز خواندن و های و هوی کردن شهرام ناظری آرامم نمیکند. نیاز دارم کسی با این صدا برایم حرف بزند، شعر بخواند، صبح بخیر بگوید. خیلی گذشته از کنسرت دو سه سال پیشش توی مجموعه انقلاب. به گمانم وقتش رسیده که کنسرت بدهد. کنسرت یزد را هم لغو کردهاند و این امیدوارترم میکند.
روزهای کاری پرفشاری را میگذرانم. دلم پارک جمشیدیه میخواهد. دلم باران میخواهد، نه دلم سیل میخواهد.
پیش آر پیاله را که شب میگذرد، آهای.

