▐ حرفی برای تو
شاید با خودم خلوت كرده ام تا از خلوتی با تو بگریزم كه در آن اشك بریزم. شاید این خلوت مجازی من فرصتی باشد تا برایت یك دل سیر حرف بزنم. برایت بگویم كه مرا از نور گریزی نیست و...
ادامه
June 30, 2004 08:42 PM ■ Comments (0)
▐ روزهای دل تنگی ام
می خواستم همین روزها به بحث ها شرح جهت بدهم اما دلم بدجوری گرفته و خستگی استخوان هایم را فشار می دهد کاش تو می فهمیدی که روزگار چقدر به فرشته ها سخت می گیرد و چقدر در لجن زار...
ادامه
June 28, 2004 01:46 PM ■ Comments (3)
▐ می گویند در شهر ما، هشتاد هزار زن بدكار زندگی می كنند؛
هشتاد هزار دختر خوانده شیطان، هشتاد هزار پرچم فحشا. هشتاد هزار زن بدكار یعنی صدها هزار چشم حریص كه آلوده تر می شوند؛ یعنی صدها هزار بوق اضافه؛ یعنی صدها هزار توقف بیجا. هشتاد هزار زن بدكار یعنی نا امنی...
ادامه
June 27, 2004 11:32 PM ■ Comments (1)
▐ بلوغ
پسر دوازده ساله چشمانش را مالید. نگاه مرد پیر به دوردست ها اشاره کرد اما دستانش به پایین خیره بود. پس مردمک های بالا رفتهء زن به هیچ کجا رفت. خیس شد. جیغ زد. مرد پیر خم شد. سوراخ کلید...
ادامه
June 27, 2004 12:19 AM ■ Comments (0)
▐ یک ساعت کار پدر
پدر دیر وقت ؛خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت... دم در پسر ۵ ساله اش را دید که در انتظار او بود . -بابا! یک سوال از شما بپرسم ؟ -بله .حتما..چه سوالی؟؟؟ -بابا ..شما برای هر...
ادامه
June 27, 2004 12:05 AM ■ Comments (1)
▐ مسیح باز مصلوب
تنها چند گام دیگر مانده بود . گام های آخر .نگاهش به افق دوخته شده بود . افقی سرخ اما تاریک . به دلبستگی هایش فکر می کرد . به تمام آن چیزهایی که سال ها با رویای داشتنش زندگی...
ادامه
June 21, 2004 06:05 PM ■ Comments (0)
▐ مرا خواب کن جوری که حالا حالا ها بیدار نشوم
این شعر سهراب به آدم احساس جالبی میده که وقتای تنهایی و بی مطلبی و بی حرفی بد نیست یه ذره از این احساسات رو به شما هم منتقل کنم مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک...
ادامه
June 18, 2004 09:30 PM ■ Comments (0)
▐ عاشقی با نمک تساهل
مولانا به دو چیز اشاره فراوان دارد در متن ها یکی عشق است و دیگری ماهی که در دریا زندگی میکند و و تمام دردها و شادیها او از آب است ماهی پی غذا می رود ... می آید ......
ادامه
June 18, 2004 06:14 PM ■ Comments (1)
▐ دو صفر کد
دو رفیق، من این دو صفر کدها را قبول ندارم! هنوز، هر سحر، برای موبایلت پیغام می فرستم: "دو رفیق، دوست من، کجایی؟...
ادامه
June 17, 2004 11:56 PM ■ Comments (0)
▐ ما که هشت سلحشور بودیم
ما هشت سلحشور بودیم. ایستاده بر دروازههای دژ شیطان. لشكر شیاطین را به نیروی بازوهایمان درهم شكستیم و گاه آن رسیده بود كه وجود اهریمن را برای همیشه از جهان پاك گردانیم. در شامگاهی ظلمانی از میان تپههای خونینی از...
ادامه
June 16, 2004 01:40 AM ■ Comments (5)
▐ حكایت مردی كه نه می گفت!
بود در كشور افسانه كسی شهره در نه گفتن: نام می خواهی؟ - نه كام می جویی؟ ـ نه تو نمی خواهی یك تاج طلا بر سر؟ - نه تو نمی خواهی از سیم قبا در بر؟ - نه مذهب...
ادامه
June 16, 2004 12:14 AM ■ Comments (0)
▐ ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
عطار در " منطق الطیر" با نیروی تخیل خود و به کار بردن رمزهای عرفانی به زیباترین وجه ممکن , حال منازل و مقامات سالکین راه راست را بیان می کند و از زبان سالکین سخن می گوید. در این...
ادامه
June 15, 2004 11:37 AM ■ Comments (2)
▐ واکنش
دنیا همون چیزیه که تو داری به اون نگاه می کنی. به قول معروف این دید تو ا که مسیر دنیات مشخص می کنه. ما حتما رفتن چیزی رو که از دست دادیم در دنیامون پرورش دادیم و انتظارش داشتیم...
ادامه
