▐ تف
▐ باید زیست
▐ به جان زنده دلان
یک روز مرا روی زانوی خود نشاند، مثل این که بخواهد تبرکم بدهد و گفت : "الکسیس، میخواهم رازی را با تو در میان بگذارم. از من بشنو پسرم. خدای مهربان کسیست که نه در هفت طبقه آسمان میگنجد و...
ادامه
▐ یکشنبه
گفت یکشنبه. بهت کردم و بغض....
ادامه
▐ خاطر که حزین باشد
یک وضعیتی، دلخوری یا دلزدگی. یک کوفتی که درست نمیگوید چه مرگش است و چه میخواهد. بدترین وضعیت جهان است. نمیدانمنمیدانم دارم میروم یا دارم میآیم. هم خوابم میآید هم بیخوابم. نمیدانم ........
ادامه
