▐ عزیز خانم
«عزیز خانم» صدایش میکردیم. تکیه کلامش پای تلفن این بود ؛ «از راه دور میبوسمت.» مردنش، مرگ قسمتی از خاطراتمان بود که با لهجه ترکیاش و نصیحتهای مادرانهاش گره خورده بود. مادربزرگمان بود. خیلی وقت بود که مریض بود و مدیگر همه مطمئن شده بودند که یکی از این روزها نفس آخر را خواهد کشید. دیشب رفتم بهشت زهرا، قطعههای جدید خیلی حال و هوای غریبانهای دارند. دستم را که گذاشتم روی خاک، سردیاش تمام تنم را گرفت. تصور گرمایی که تا دیروز پیشمان بود و امروز سردی خاک را به آغوش گرفته است، جز اشک گریز دیگری برایمان نمیگذاشت. روحت شاد باشد عزیز.
February 01, 2006 01:52 PM ■ Comments (8)
نظرات :
من شاکيم از اونايي که مي دونستن و بهم خبر ندادند.
از همين حرفاي معمولي حسين جان روحشون شاد باشه و....
ولي خودت ميدوني که جاي بعضي آدمهارو با هيچي نميشه پر کرد ولي بقول عزيزي لااقل با غم هم نبايد پر کرد.
نرگس | February 12, 2006 01:42 PM
حسين جان تسليت صميمانه منو بپذير
Abchinus | February 7, 2006 05:21 PM
حسین جان متاسفم و تسلیت میگم برای تو و خونوادت صبوری و آرامش و برای مادربزرگت آمرزش آرزو دارم
بهار | February 6, 2006 02:01 PM
حسين جان سلام. تسليت ميگم بهت. اميدوارم که غم آخرت باشه...
حميد ملاهادي | February 2, 2006 11:09 PM
هميشه اونهايي که ميرن نيمه از ما رو هم با خودشون مي برند.. تسليت ميگم.. مادربزرگها عزيزترين کساني هستند که هميشه خاطره هاشون توي ذهن ما مي مونه..
سارا | February 2, 2006 09:05 AM
خدا رحمتاش کند.
سولوژن | February 2, 2006 03:08 AM
حسين عزيزم! از ته دل تسليت مي گويم. من هم مادربزرگ نازنيني را از دست دادم و خوب مي فهمم چه حس تلخي است:(
امشاسپندان | February 2, 2006 12:06 AM
سلام حسين جان تسليت مي گم و به خاطر تلفن بي موقع ام هم معذرت مي خوام.
azam | February 1, 2006 11:13 PM

