ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته

< >

لپ تاپ و كله پاچه

سه شنبه ۱۱ مهر ۸۵

4

دیشب دوباره هوس کله‌پاچه به سرم زد. علی قدیمی هم می‌خواست لپ تاپ بخرد. خلاصه علی را برداشتم و آمدیم شرکت. کلی بغل گوش علی خواندم که سحر کله پاچه مهمان من است که خلاصه رضایت داد شب را پیش من در شرکت سر کند و روی تشک‌های بادی ما بخوابد.

تا صبح با هم Spy Game را دیدیم و نزدیکی‌های سحر راه افتادیم برای خوردن کله‌پاچه. کله پزی به راه بود اما یک مشکل بزرگ به وجود آمد و آن این‌که کله‌پزی نان نداشت. خلاصه یک دست گوشت و چشم و مغز با مقادیری آب‌گوشت گرفتیم و برگشتیم شرکت به این امید که نان در شرکت داشته باشم. اما دریغ که فقط لاشه نان خشکیده‌ای در شرکت بود و دیگر هیچ. دیدم که علی با چشمان غضب‌ناک من را نگاه می‌کند. باید نان گیر می‌آوردم. ساعت ۴ صبح پیاده زدم بیرون. با دمپایی و پیژامه به کوچه‌ها سرک می‌کشیدم.اما دریغ که نانوایی باز نبود. یک کامیون حمل زباله دیدم با چند کارگر شهرداری که از آن آویزان بودند. چاره‌ای نبود، دست تکان دادم و از آن‌ها خواستم که من را تا رسیدن به یک نانوایی با خودشان ببرند. بعد هم مثل کارگرهای شهرداری از یک گوشه کامیون آویزان شدم و کامیون حرکت کرد.

اما خبری نبود که نبود.سرم را بالا گرفتم و گفتم خدایا خودت می‌دانی که اگر موفق نشوم نان پیدا کنم، اولن ۴۰۰۰ تومانی که بابت کله‌پاچه داده‌ام می‌مالد، دوما تا اذان مغرب از شدت گرسنگی تبخیر می‌شوم و سوما علی آن‌قدر ناراحت می‌شود که لینک وبلاگ من را از لیست بغل وبلاگ مشهورش برمی‌دارد و من خاک بر سر می‌شوم. ناگهان چشمم افتاد به یک نانوایی بسته. دل را به دریا زدم و با مقادیری داد و هوار از راننده کامیون درخواست کردم که توقف کند. از رفقای زرد پوش هم خداحافظی کردم و رفتم به سمت نانوایی و شروع کردم به کوبیدن در و فریاد کشیدن که ؛ «اجرتون با امام حسین، نون برای سحری می‌خوام، جون مادرتون باز کنید  و...» تا این‌که بعد از ۵ دقیقه فریاد مستمر بالاخره جوان نانوا که از پیگیری من به تنگ آمده بود، با یک شرت مامان‌دوز قرمز و چشمان خواب آلود پیدایش شد و ۵۰ تا نان را کرد توی یک پلاستیک و کوبید توی صورتم. بعد هم در حالی که هنوز فحش می‌داد، رفت که بخوابد.

و من خوشحال از این همه اقبال، نان در آغوش و دوان دوان بازگشتم. بماند که چه مصافتی را سگ دو زدم تا به موقع نان را برسانم اما وقتی رسیدم، تنها دقایقی تا اذان مانده بود و نفهمیدم چطور گوشت و مغز و چشم را چپاندم توی حلقومم. و این بود ماجرای کله پاچه خوردن ما.

تکمیلیه : الان که این مطلب به رشته تحریر درمی‌آید، علی قدیمی هم بعد از روزها سالاد کردن مغز من، امشب صاحب یک لپ تاپ شده و لابد همین الان هم نشسته و دارد باهاش حال می‌کند. در همین شب عزیز با حاج علی آقای قدیمی تصمیم گرفتیم که چون این نوت بوک را با شکمی مملو از احشاء گوسفند ابتیاع کرده‌ایم، نامی درخور برایش بگذاریم و به همین دلیل، لپ تاپ علی آقامون را "داش ناصر" نام‌گذاری کردیم. باشد که داش ناصر عمر پربرکتی داشته باشد برای علی آقا. تمه.

 







 


شرتو ديشب دوباره هوس روزنوشت هاي شرح به سرمان زد، آمديم نبود! ۱۲/۸/۸۵

ahoo لعنت به اين شکم که ادمي را به چه کارها وا ميدارد.!! ۷/۸/۸۵

جمالي فرد از يک آدم کله پاچه خور بعيد است که مصافتي! را بپيمايد در حالي که مسافت قابل پيمودن است نه مصافت! ۱۷/۷/۸۵

همدم درود ۱۳/۷/۸۵

 
Home Powered by Movable type 2.64